سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
.

همکاری در پروژه



انجام پروژه های Cadence







انجام پروژه های مدار مجتمع و VLSI


با تکنولوژی های


0.35um


0.18um


0.13um


90nm


45nm


کلیه مدارات آنالوگ و دیجیتال



از طراحی تا ساخت




برای اطلاعات بیشتر با من تماس بگیرید.



.

مقاله اول:

یک تقویت کننده ترارسانایی عملیاتی ولتاژ پایین              بر اساس وارونگرهای گیت شناور تک ورودی






دومین مقاله:

      طراحی یک تقویت کننده ترارسانایی عملیاتی                 کاملا تفاضلی ولتاژ پایین 
بر اساس وارونگرهای گیت شناور تک ورودی



برای ارائه مقاله ها مهندس طهماسبی زحمت کار را کشیدند.وقتی سی دی کنفرانس دستم رسید افسوس خوردم که چرا به کنفرانس دانشجویی مقاله فرستادم.اکثر کارها ترجمه مقالات خارجی بود....

داوری مقالات هم که افتضاح بود.از 5 مقاله ای که فرستاده بودیم فقط 2 تا قبول شد.همه کارهامون هم جدید بودند.در حالی که به مقالات ترجمه شده سایر نویسندگان هیچ ایرادی نگرفته بودند.

از این به بعد بی خیال کنفرانس های دانشجویی میشم.

بی خیال باشگاه پژوهشگران جوان هم میشم؛هیچ حمایتی در کار نیست.


.

روز دوشنبه 90/3/30 ساعت 8:15 صبح مراسم سردوشی شروع شد.حدود 2 ساعت طول کشید.در ابتدا امیر پور دستان سان دید و سپس سایر مراسم از جمله قرائت قران،قرائت دستور،قرائت گزارش آموزشی،قرائت سوگند نامه و غیره انجام گرفت و در پایان رژه انجام گرفت.


رژه کابوسی بود که در این دو ماه هر روز ما را اسیر خود کرده بود.هر بار 2 تا خیلی خوب میگرفتیم و این بار یک خیلی خوب از طرف امیر پوردستان و سپاس امیر از طرف ما.


پس از آن اسلحه دار گروهان  ما را زیر آفتاب نگه داشت تا اسلحه ها را باز کنیم.در عالم خودش خیلی حال میکرد از سوختن پوست سر و صورتمان ولی هرگز نمیدانست از دل ما چه میگذرد.....


با اینکه من زیر سایه آفتاب بودم ولی دلم برای همه می سوخت....با کلی ناز و ادا یک به یک به همه اجازه میداد تا اسلحه هایشان را ببندند و تحویل دهند...


پس از آن چاربند و فانسقه های نکبتی را تحویل دادیم.روز قبلش هم زیلوهای نکبت بار پر از میکروب،واکس،گازوئیل و خاک را تحویل دادم.البته قبلش زیلوها را حسابی شستیم.خدا میداند چقدر این زیلوها لباس هایمان را کثیف کردند.کلاههای فیبری را هم روز قبل تحویل دادم.وای چه تعفن آمیز بود به سر گذاشتن این کلاهها.داخل شان پر از روغن و چرک بود...


تا ساعت 12 معطل بودیم و برای آخرین بار یک سر به بوفه زدم و آخرین آب پرتقال بهنوش را نوشیدم.این دو ماه کارمان خوردن آب میوه،رانی،دلستر،بستنی،میوه ،آب معدنی و ساندویچ گذشت....


آمدم روی تخت دراز کشیدم.ناراحت بودم از اینکه گیر چه آدم هایی افتاده ام.آدمهایی که ماسک انسانیت به رو دارند....

سر و صدای بچه های آسایشگاه زیاد بود.مثل همیشه بزن و برقص بود...

برای آخرین بار  فرمانده گروهان برایمان صحبت کرد.بایت بلاهایی که سرمان آوردند هیچ عذری نخواست.گفت امریه ها فردا یا پس فردا داده میشه و هر کس بخواد میتونه به دوستش بسپاره تا امریه اش را بگیره....و کمی تهدید کرد و رفت...


وسایلم را جمع و جور کردم و به داخل کوله ریختم.سپس وقت نهار رسید و آخرین چلو کباب پر سویا را خوردیم.آخرین چایی هم صرف شد...


بعد نهار ظرف غذا را هم تحویل دادم.لباسهایم را پوشیدم و مابقی وسایل را داخل ساکم ریختم.سپس موقع خداحافظی رسید.خیلی ها اشک می ریختند ولی دیگر چشم من اشکی نداشت.مثل پرنده ای اسیر از این رهایی سرخوش بودم.غافل از اینکه آزادی در کار نبود فقط از این قفس به قفسی دیگر می رفتم....تا یک سال خانه به دوشی و دربدری به خاطر یک کارت...


چندتا از بچه ها شیلنگ آب به دست گرفته بودند و هر کسی که از گروهان بیرون می آمد خیس آبش می کردند.....و چه سعادتی نصیبم شد که نفر اول من بودم.....

با لباسهایی خیس قدم زنان به سمت در خروجی پادگان پیش        می رفتم....

....و در ذهنم همه حوادث را مرور میکردم...

تو دلم میگفتم خداحافظ جناب سرگرد عقده ای ،جناب سرهنگ پر ادعا...

خداحافظ افسر وظیفه عقده ای....

خداحافظ افسر وظیفه باحال ملک زاده و درونکی...

خداحافظ آدمای خوب و بد...

خداحافظ آدمای با شعور و بی شعور

خداحافظ....



.

موهام تراشیده شدن ازم خجالت نکشی
 دارم میام ببینمت با این لباس ارتشی


روزای سختمون گذشت دو ساله این روزو میخوام

 تو تک تک ثانیه هام بوی تو میده لحظه هام


موهام تراشیده شدن ازم خجالت نکشی

 دارم میام ببینمت با این لباس ارتشی


چقدر شلوغه خونتون اون کیه میخنده باهات

 چرا اسمتو میگه چه نسبتی داره باهات


اون کیه دست دادی باهاش حرف منو بهش نزن

 چقدر عوض شدی گلم راستی چقدر میاید بهم


دو ساله هرچی شعر میگم رو پاکت سیگارمه

 تور سفید رو سرت حکم طناب دارمه


الهی خوشبختت کنه اونکه رو بخت من نشست

 اصلا مهم نیس واسه تو منو به زیر پاش شکست


چقدر شلوغه خونتون اون کیه میخنده باهات

 چرا اسمتو میگه چه نسبتی داره باهات


اون کیه دست دادی باهاش حرف منو بهش نزن

 چقدر عوض شدی گلم راستی چقدر میاید بهم...


یادش به خیر هر روز بعد از شام بغل دیوار سلف 713 می نشستیم و این آهنگ را جواد منعم صوفیانی برایمان میخواند.هر بار میخواند محو ترانه میشدم...


تقدیم به همه آنهایی که به خاطر سربازی ،عشق شان را از دست دادند


از لینک زیر این آهنگ را دانلود نمائید:

سربازی با صدای افشین آذری

.

امروز مرخصی داشتم و بیرون از پادگان در خیابان پیروزی قدم میزدم.مردم گل به دست می رفتند.آخه فردا روز پدر بود....

همه جا زده بودند روز پدر مبارک!!!این نوشته ها آتش به دلم میزد.کاش سر مزارت بودم پدر و زار زار گریه میکردم.

نمی دانی پدر جان از دوریت دلتنگم....

نمی دانی که چه شبها و روزها که در حسرت نبودنت اشک می ریزم...

نمی دانی که چقدر حسود شده ام.حسادت میکنم به آنهایی که پدر دارند...

سال گذشته برایت کفش خریدیم.آن کفش ها هنوز نو نو مانده اند...دیگر نمی آیی که آن کفش ها را پایت کنی...

و امسال در حسرت دیدار تو آواره ترینم....



 

سراب رد پای تو

کجای جاده پیدا شد


کجا دستاتو گم کردم

که پایان من اینجا شد


کجای قصه خوابیدی

که من تو گریه بیدارم


که هر شب هرم دستاتو

به آغوشم بدهکارم


تو با دلتنگیای من

تو با این جاده همدستی


تظاهر کن ازم دوری

تظاهر می کنم هستی


تو آهنگ سکوت تو

به دنبال یه تسکینم


صدایی تو جهانم نیست

فقط تصویر می بینم


یه حسی از تو در من هست

که می دونم تورو دارم


واسه برگشتنت هر شب

درارو باز میذارم...

 

.

در شهر همیشه آلوده تهران و در اتوبان شهید بابائی و ابتدای جاده تلو اردوگاهی به اسم تلو هست.

اکثرا همه سربازهای آموزشی در دوره آموزشی به مدت سه روز تا یک هفته در این اردوگاه زندگی در شرایط سخت را لمس میکنند.


صابون تلو به تن ما هم خورد و در 18 خرداد به میمنت و مبارکی به تلو اعزام شدیم.باید عرض کنم که در مرا 01 دو تا هنگ هست؛هنگ 1 و هنگ 2.از بدبختی هم ما افتادیم هنگ 2.هر چی آدم عقده ای هست نصیب ما شده.هنگ 1 حدود 2 روز را در تلو سپری کرد و ما هنگ دوئی ها از چهارشنبه تا صبح شنبه در تلو ایام خوش جوانی را به سر کردیم.

به لطف خدا هوا چند روزی اینجا خنک و بارانی و ابری شد و الا حتما تلف میشدیم و  تلفات لیسانس وظیفه حتمی میشد.

صحنه های جالبی را شاهد بودم.برای نمونه چند مورد را عرض میکنم.



حدود 1000 نفر را تصور کنید. و یک سرویس بهداشتی حدود 20 تا توالت.و صفهای چند صد نفری!!!

و آدمهایی که دارند می ترکند.....و به پشت خاکریز پناه می برند با یک ظرف آب معدنی و یا قمقمه....و فرمانده هنگی که پشت خاکریز نشسته تا مچ شما را بگیرد

آدمهایی با صورتهای کرم ضد آفتاب زده و شبیه آدم برفی...خیلی ها حال نداشتند که کرم را درست و حسابی به صورتشان بمالند...

صورتهای واکس و ذغال خورده در رزم شبانه...

سینه خیز رفتن روی خار و خاشاک....

بالا و پایین رفتن از شیبهای 60 و 70 درجه ای....

پاهای ورم کرده...

و هزار درد بی درمان برای خیلی ها....آدم هایی که روی پنبه بزرگ شده اند و آب را در کوزه دیده اند و خورشید را در روزنه خانه.تلفات لیسانس وظیفه از مواردی که گفتم ناشی میشود...


برای من در کل خوب بود.خیلی خوش گذشت...عکس های تلو رو به زودی آپلود میکنم.

هفته آینده انشالله از هتل 01 مرخص میشیم.دعا کنید که ادامه خدمتم تبریز باشه



خدا یار و نگهدارتان





.




از سمت چپ به راست:

فوق لیسانس وظیفه  علی واحدی        فارغ التحصیل فیزیک   از بچه های گل سراب

لیسانس وظیفه        احد شیخ مرجانی  فارغ التحصیل ریاضی  از بچه های گل تبریز



روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
 
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
 
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
 
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد



.
ردیفدرجهدرصد حقوقیکل حقوق   به ریالبازنشستگی 9%خالص پرداختی     به ریال
1سرباز٪۱۳۶۴۱۵۱۸۰ ۳۷۳۶۶۳۴۶۶۶۲
2سرباز دوم٪۱۳۷۴۱۸۲۳۴۳۷۶۴۱۳۴۹۴۱۱۱
3سرباز یکم٪۱۴۰۴۲۷۳۹۲۳۸۴۶۵۳۵۷۶۵۴
4سرجوخه٪۱۴۳۴۳۶۵۵۰۳۹۲۹۰۳۶۵۹۹۵
5گروهبان سوم٪۱۴۸۴۵۱۸۱۴۴۰۶۶۳۳۷۹۶۳۳
6گروهبان دوم٪۱۵۴۴۷۰۱۳۱۴۲۳۱۲۳۹۶۱۱۸
7گروهبان یکم٪۱۶۱۴۹۱۵۰۱۴۴۲۳۵۴۱۵۳۵۱
8استوار دوم٪۱۶۸۵۱۲۸۷۱۴۶۱۵۸۴۳۴۵۸۳
9استوار یکم٪۱۷۷۵۴۰۳۴۶۴۸۶۳۱۴۵۹۳۱۲
10ستوان سوم٪۱۹۰۵۸۰۰۳۲۵۲۲۰۳۴۹۵۰۲۹
11ستوان دوم٪۳۰۶۶۲۸۸۷۷۵۶۵۹۹۵۳۸۹۸۹
12ستوان یکم٪۲۲۸۶۹۶۰۳۸۶۲۶۴۳۵۹۹۴۳۵
13ستوان یکم پزشک٪۲۵۲۷۶۹۳۰۶۶۹۲۳۸۶۶۵۳۷۵


**علاوه بر بازنشستگی9% ،بیمه عمر و حوادث (1%)،بیمه درمانی به ازای هر نفر(14000 ریال طبق سرانه سال 89) و بیمه مکمل درمان(13000 ریال) نیز جزو کسورات قانونی می باشند.



قابل توجه دوستانی که هی میگن حقوق بالای 200 هزار تومن میگیریهی میگن تو خبر گفت حقوق تون زیاد شده.عزیزانم از این خبرا نیست.



.

سپیده شکفت ، سحر بردمید
روان تازه کن ،ز عشق و امید

زخدمت سرافراز شو ای جوان
به صبح صفا پرور پادگان

بود مهد آموزش و انضباط ،چنین انجمن
نگهداری آموز و با جان بکوش، به حفظ وطن

ز خط امام و ره رهبری
فزاید به سربازیت سروری

چو آگه شوی، ز رزمندگی
به عز و شرف، کنی زندگی

مزین بود نام این پادگان
به نام شهیدان و فرزانگان

وظیفه شهیدانی از جنس نور
پیام آور عشق و شور و شعور

به نام شهیدان بخوان این سرود
به اسلام و قرآن و رهبر درود


هر صبحگاه این سرود در میدان با همراهی گروه موزیک خوانده میشه.موسیقیش خیلی ضعیف است.یعنی نمیشه گفت که یک مارش حماسی و نظامی است.بیشتر برای مجالس رقص مناسب است تا صبحگاه(بیشتر از 12 سال در زمینه موسیقی فعالیت داشته ام و ناشیانه حرف نمیزنم).هیچ انرژی بهم نمیده.ولی مثل همه مجبورم که بخونمش.اگر حفظ نباشی تنبیه و بازداشت میشی.

.

هفته آخراردیبهشت ماه  کلاس های معارف جنگ شروع میشد. از امیران و فرماندهان جنگ دعوت کرده بودند که در مورد جنگ صحبت کنند.اولش خیلی برایم جالب نبود.با خودم میگفتم اینها میخواهند باز حرف تکراری بزنند.بیش از 20 سال بود که در مورد جنگ صحبت های زیادی شنیده بودم.

کلاسها در مسجد اعظم مرا 01 برگذار میشد.چندین فرمانده ارتش هر روز برای سخنرانی به جمع ما می آمدند؛از فرماندهان نیروی زمینی،نیروی دریایی و نیروی هوایی.


در بین اینها سخنان  امیر سرتیپ ناصر آراسته ،امیر سرتیپ صبوری زاده و امیر سرتیپ ستاد مسعود بختیاری تاثیر به سزایی در روح و روانم گذاشت.بهترین حرفهایی که در عمرم شنیدم حرفهای اینها بود.

وقتی حرفهای امیر صبوری زاده تمام شد جمع حاضر که بیش از چندین هزار نفر بودند به احترام این امیر سرافراز بلند شدند.

بیان احساساتم در قالب نوشتار نمیگنجد.باید شما هم در آن جمع باشید و بدانید که امیر صبوری زاده کیست.

از حرفهای این امیر نت برداری کردم.منتها مجال نوشتن این مطالب را ندارم.در لینک زیر میتواند سخنرانی این عزیز را مطالعه فرمائید.



امیر سرتیپ صبوری زاده از فرماندهان دوران هشت سال دفاع مقدس


خاطرات امیر صبوری زاده  از آزاد سازی خرمشهر تا فرار از اسارت



 امیر سرتیپ ناصر آراسته


امیر سرتیپ ستاد  بختیاری


در پایان سخنرانی  امیر صبوری زاده خون در رگهایم با سرعت بیشتری در گردش و جریان بود.قلبم بهتر و سریع تر می تپید.دست و پایم قوی تر شده بود و اراده ام دو چندان.افتخار کردم که ایران این چنین شیر مردانی دارد.

و در ذهنم این ترانه زمزمه میشد:


رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم


گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم



دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم



چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم

خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها اینک اندازه‌ ما می‌خوانیم

ما به اندازه‌ ما می‌بینیم
ما به اندازه ما می‌چینیم
ما به اندازه‌ ما می‌گوییم
ما به اندازه‌ ما می‌روییم

من و تو
کم نه که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه که می‌باید با هم باشیم

من و تو
 حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم


من و تو

 حق داریم که به اندازه‌ ما هم شده با هم باشیم

گفتنی‌‌ها کم نیست!!!